کاش آسمان هم اندکی دلگیر می شد شاید بغض نشکفته اش دهان باز کند و ستم های آدمی را فریاد زند
آری هوای گریه دارد این دل زخمی
و خدایی که غافل از بندگان پر نیازش در فکر طرحی نو برای آفرینش معشوقی با وفاتر از آدمی ست
و من در سجده های شبانه ام فریاد می دارم
و زندان بان او که از فریاد های دلخراش من لذت می برد
زمانه ی دلتنگی ست
و چه دلتنگی غریبی ست
و می رود آهی که از قفس سینه آزاد می شود
و بی محابا پهنه ی گیتی را به
آغوش می کشاند
و از یاد می برد زندانی را.......................
و من فریاد می دارم
و دریا تنها آهنگ بی نوایان را با تلاطم امواج خروشانش می نوازد و چه دلتنگ نتی ست
و گاه سکوتی که در این نوازندگی هایش حاکم می شود و ناگهان فریادی که سینه ی آسمان را می شکافد و رد خونی که که قطراتش بر صورت دریا می فشاند
آری دلتنگ بارانم
و خروش برق
و رعدی که می شکافد تاریکی
و سکوت
وسکوت
و سکوت
و ناگهان غرش رعدی که جان را می ستاند
و ریزش دانه های باران که فرو می بارند
و می خوانند سرود رهایی را
و من
بی حضور جسم
تنها به پرواز می آیم در باران
و روحم خیس می شود و
و سرفه هایی که نشان از سرماخوردگی ست
و او می رود تا به نهایت برسدو در این بی نهایت غرق می شود
و دیگر هیچ
و دیر زمانی ست که من در پی روح گم شده ی خویشم تنها و
دربدر
آری جسمی بی روح
که تنها می رود
و می رود
و ناگهان .......
-
ثانیه ها را از نو می شمارم
به یک نشده تکرار می شوند
و تکرار
در حلقه ای از بی نهایت گم می شوند
و تصویر نگاهت که مرا
- مسخ می کند -
فرو می روم در مرداب نگاهت هر لحظه
پایین و پاین تر
فریاد می زنم و باد که فریاد مرا از گوشهای تو دور می سازد
دور و دورتر
و چشمانت که به انتظار قربانی تازه ایستاده است
و باداباد
تکرار می شود بی نهایت
ودقیقه هایی که می گذرند
شب و میو میو های گربه هایی که سکوت شب را می دزدند و بعد از دقیقه هایی خاموشی سنگینی که شهر را به مرگ می کشاند
اینجا پایان دنیا ست ؟
نمی دانم چه رازی در نجوای نیمه شب این دو گربه نهفته است ؟ شب زنده داری ؟ یا عبادات شبانه ؟
و ترسی گنگ که مرا ...
و انتظاری ترسناک با ...
و من غرق در راز این درد دل شبانه که گاه به سوزناکی ضجه های مادر کودک از دست داده می ماند ، کاش می شد دانست چه می خوانند
که چنین سوزناک می نوازند چنگ سوز و آهش را
و پرواز بی انتهای خیال در دریای رویا
و من که بی قایق بر روی آب شناور هستم و به نا کجا در حرکت با هر حرکت موجی و سیاهی شب که اب را رنگ وحشت زده است
و باز سکوت که حکم فرما می شود
در دقایقی
و من که نمی دانم در کجای این پهنه ی گیتی ایستاده ام و در خیال به رمز گشایی نوای گربه های عاشق مشغولم و
ترسی گنگ و نا مفهوم و کلماتی که بی تفکر می ایند ومن می نویسم انگار که مسخ شده باشم و یا پیامی برای پایان تاریخ
و این جا خدا هم در اندیشه ام رنگ می بازد چون دریا در تاریکی مطلق شب و باز هم ترس
و گناهی که باز تکرار می شود
هر روز
و خدایی که روزهای درازی ست که از یاد رفته است اما هنوز هم فراموش نشده است و تنها شک و تردید که روحم را به تاراج برده است
راستی که چه تضاد ی ؟
و خدا نیز شاید در انتقام این فراموشی مرا از لیست بندگان خویش خط زده است ؟
شاید هم نه
هر چه هست جنگی ست بی پایان و من در تلاطمی به سوی غرق شدن دست و پنجه می زنم و خاموش و بی صدا غرق می شم
در گنداب زندگی
و فریاد های گربه های وحشی که ترس را به اعماق وجودم رخنه می دارند وخود نیز غرق در این بی مفهومی کلماتم
و خدایی که بندگان خویش را به زنجیر می کشاند برای عبادتی دوباره
و خلقی نو
از خاک ؟
یا فولاد ؟
فرقی نمی کند خدا در اندیشه آفرینشی دوبار ه است و زمین در تکاپوی نو شدن
و یا تولدی دوباره
و فرشتگان که ساعت هاست بی توقف در حال تکمیل این پروژه سری اند
و باز صدای سوت قطار انتظار که به ایستگاه آخر نزدیک می شود
و مسافرانی که آماده ی رسیدنند در زمینی ناشناخته
آری خدای من و من در تنهایی خویش بعد از پشیمانی از گناه دوباره تو را به ساز خویش می نوازم در تنهایی خویش
آن جا که کسان در خوابند و ناکسان هم در خواب و تو بیدار چون این همه سال ها که بیدار ایستاده ای در انتظار رویش یک جوانه
و من بذر نارسم و اندیشه هایی که هرگز در این عقل ناقص ریشه ندوانیده است
و تو در انتظار ایستاد ه ای که شاید این بشر
جانشین تو در این زمین
کسان را به سوی تو رهنمون کند
عجی خیال باطلی
خدای من
من که خویش را هنوز نمی شناسم و تو نیز ....
تو یی که از پس هزار سال و چند نوع بشر
به آخرین نسل از این دو پای جنگجوی بی خرد چشم دوخته ای ؟!!
در تعجبم
مگر مرا نمی شناسی ای خدای من
مگر بشر چه کرد ؟
آدم و حوا به دانه ای تو را فروختند و تمامی بشر را به قهقرای زیستن در این جهنم واقعی از فریب
دوز و کلک
آری اولین رسول و آفریده ات به یک نگاه به زندگی در این سرای خاکی
چه زود قمار را باختند
ومن از پی نسل های ادمی کنون در این زمانه اینچنین
به حسرت یه قطره آب نگاه می کنم تو را شاید ز رحمتت در این سال قحطی مهر و عاطفه
ز چشمان پر شکبت ای آسمان بی نیاز گریه ای ز سوز درد ان یتیمان مهر و عاطفه
گشایشی
..
و آسمان خیال به ابر های آبستن از باد ها قطره ای
و نعر های درد زایمان
و اشک ..
زمین تشنه را به سبز ه ای
دل شاد می کنی خدای من
دلت گرفته است ؟ برای مردمان دیار من
که سال ها از پی هم چه زود می روند و تو هنوز ...
و من چشم به راه دست نوازشی بر دل شکسته ی زمین
و اشک های ابر !!! ای دریغ ازاو
به قطره ای
و باز هم دستای پر نیاز من به سوی تو به آسمان بی نیاز از نوازش ئ ترحمی
و باد
که ساز او همیشه مخاف است
و رای او ...
راستی مهربان با ما
در این آخرین انتصاب تو جه حکمتی نهفته است؟
و چیست ؟
روایت حصار سنگیت
و پرده ای که رنگ باخته است در کنار پنجره بی حفاظ؟
و کلبه ای که سقف ان شناور است
ومن که اینچنین گمم
و تو که باز هم گمی به خاطرم
و
این نیاز لعنتی به داشتنت
نداشتنت
فریب و باز هم فریب راستی در کجاست مسکنت هان خدای من
به این زمین که نیستت هیچ اثر
به ماه یا مریخ
و یا ان طرف تر از کهکشان شیری
و من باز هم در انتظار گذر کردنت از زمین
در این شب
بیدارم
شاید که چراغ های سفینه ات مر ابخواند
اگر بیاد داشته باشی اینجا سرزمین فراموش شدگان است
ان جا که گذر ابر ی نیز از روی اتفاق به این دیار نمی افتد
و تنها سیاهی شب و غبار های سهمگین نفرت
و آه های گم شدگان تاریخ
گاه گاهی یاد می دارندمان
و نه بارانی و نه نسیم بهاری
و سبز ه های که سالیان درازی ست که کوچیده است از این یک وجب خاک
و انتظار آب و دریغ از یک قطره اشک از چشمان پر نیاز
و تو باز هم سکوت می کنی و من پر نیاز
گیج می زنم خدا مگه نه ؟
حتا تو نیز نمی دانی چه می خواهم و چه می گوییم چه برسد به خودم
و این نامه ای است به رمز که خودم هم نمی توانم بخوانمش ؟!!
راستی خدای من پایان کجاست ؟
و آغاز این پایان چگونه است و کیست ؟
ومن در کجای این آغاز پایانی نم ؟
و کودکانی که به رمز می خندند و گریه می کنند
و مادرانی که از روی غریزه می دانند کدهای رمز
و 3 و 4 و 5 سالگی
کودکان بزرگ می شوند
و مادران ز یاد می برند نیاز کودکان
پدر نبوده است در این زمینه کاره ای
پسر پیر می شود و دختران در انتظار چهل سالگی
و من
که گم شده ام
در میان بیست و سی
و من ...
راستی که ده سال گذشت از آخرین ستار ه ای که بی خبر گذشت از کنار زمین
و من
می شمارمش زمان های کودکی
که اغاز می شدش
1
2
و 3
ومن انگشتان تو را قرض می گرفتم برای شماردن زمان های کودکی
و خدا یی که هرگز گم نمی شد
و من با او بودم بی هیچ ترسی
و
...
وآن گاه تو
در قفسی از ندامت و ای کاش
به اسارت ابدی در می آیی –
و
قهقهه ی مستانه ی من
در گوش تو طنین نیستیت را می نوازد
و تو را به جنون می کشاند
در اسارت
و من –
بر تو
ظهور خواهم کرد
تا تو را به ارابه ی خویش
بر زمین داغ کشانم
و تو جسمی هزار پاره
و دیگر هیچ
و-
قهقهه ی یک روح مرده
و سرود رهایی را می خوانند
و من
بی حضور جسم تنها به پرواز درمی آیم در باران
و روحم خیس می شود
و سرفه هایی که نشان از سرماخوردگی ست
و او می رود تا به نهایت برسد
و در این بی نهایت غرق می شود
و دیگر هیچ
و شب شد
و سکوتی که شهر را به وهن می بَرَد
و گمان هایی
که به پرواز در می آیند
و ناگهان رهایم می کنند
بی مروت ها
و هبوط تکرار می شود
واز این سقوط
کمرم شکست !!!
دیر زمانی ست که گمشده ست در میان
شن های به اب رفته ساحل رد پاهای غریبه ای که با نوای اب اشنا بود و با غروب هم درد و سیاهی را می دانست ان گاه که شب چادر سیاه خویش را بر سر می کشید تا اشک گرسنگان را پنهان کند
و می دانست که دریا بی نیاز است و ... اب نیازمند چشمه و رود که خویشتن را در ارزوی وصل می خواند زمزمه های عاشقی را
و باز سیاهی و شب و شب و سیاهی
که تمام شهر را فرا گرفته است
و غریبه ای که با کورسوی سیگار خویش راه را می جوید !!
در کنار دریا
در این تاریکی که اب و خاک یک رنگند و غریو فریادی که تو را می فریبد و سرگردانی
و اب تو را می خواند
و خاک نیز
و تو در جستجوی ارامش
خویش را می فریبی
و نوایی که تو را می خواند
و تو غرق می شوی
در انبوه صدای اب و باد
و دستان نرمی که تو را در آغوش خویشتن می فشارد
و ردی که می ماند برای لحظه ای
و باز دستان خیس اب می شویند تمام مسیر رفته را
و تو گم می شوی
گم می شو
ی
در میان مرز
و کور سویی که
خاموش می شود
و ناگهان
..
..
..
دوم ماییم و حضورمان در پس از ابر
ماییم و تمنای فرج
ماییم و خدایی که دمی آدم نیست !!
که بداند زجر انتظار
آره بد قولی هم بد نیست !!!
خواهم آمد روزی یا شبی که همگان پرده ی جهل را از چشمان خویش شسته باشند و
انتظار رهایی را جز از خویش نطلبند آن گاه
پرواز خیال هایی که آسمان را برای رسیدن کوتاه می بینند
و طناب های داری که به جای سقوط انسانیت پل صعود به آسمان خواهند شد
سوم دلتان چون دریا بیکران و آرام بخش خیال
اول به جای سلام ...
درود می گویم
منتظر خواهم بود شاید باد نشانی از دریای نیلگون را به مشامم آورد و پرده های انتظار را از پنجره ی قلبی که دیری دست نوازش هیچ دستی را بر شیشه های گرد گرفته خویش احساس ننموده ببیند
ذهن آشفته ام را مرور می کنم اما جز برگی از گذشته که تاریخ خورده است 87/8/5 نمی بینم
شير به بيشه شد اسير
حکومتش به خر رسيد
حکمت گرگ و روباه به تاج پادشاه کشيد
عر کشيده است کلاغ
- نغمه ي سار ، کبک ، مرغ -
به شيهه ي خر شبيه
جنگل سبز پادشاه - تاج و کيان و ملک شاه
گشت به زير پاي خر
فرش به خون پادشاه
گورخران ، فخر فروش وزارت شاه کنند
جعل به مدرک خران،به آکسفورد ، کرد آن
به پاسباني خران ، کفتاران شدند کمين
خر که رها شد از غمان ،دم تکان ، لگد زنان
هان ببين تو ذات او - نيست رها ز اصل او
خُسروان به خَّس (طويله)روان
خر به مقتداي خويش
داعيه دار عدل اوست
جهان ز حکمت خران به شهر آرزو رسد ؟
..
فقر و فلاکت زمين به آهوان دهند نصب
زلزله ، سيل ، تگرگ ، مرگ به بي کفايتي شاه
به سلطنت چو مي رسند - به حکمت خدا دهند
زمينيان خفته را به مرگ رهنما کنند
و مردگان بي خبر قسم به مقتدا دهند
- به غم تمام ملک شاه -
سياه به تن نموده است
به زردي رخش نگر
مرگ مگر دوا کند ؟